داستان ازدواج من و مرتضی

این داستان را گیلدا خانم از طرف یکی از دوستانشون برامون فرستادند. البته اجازه نداشتند عکس های مراسم را بفرستند ولی کاملاً حقیقت داره.

"سال آخر کارشناسی مرتضی بهم پیشنهاد ازدواج داد.
یه پسر خجالتی و خیلی هم مأخوذ به حیا. منتظرش بودم چون با رفتارهاش دیگه همه فهمیده بودن دلش کجا گیره.
خیلی ذوق کردم(البته تو دلم) ولی اصلاً بروز ندادم و گفتم خونواده ام...
خدارو صد هزارمرتبه شکر میکردم چون مرتضی همونی بود  که می خواستم.
خلاصه اینکه تو اسفندماه سال91 ما رسماً و برای همیشه مال هم شدیم. مراسم عقدمون به پیشنهاد مرتضی توی یه حسینیه برگزار شد.اون موقع خیلی ها مسخرمون کردن، حتی دوستان و آشناهامون: چه کاریه؟ مگه مجلس ختم بود؟ یه روضه هم می خوندین که دیگه کاملاً تبدیل می شد به عزاداری... از این طعنه ها کم نبود... خدا درو تخته رو خوب جور کرد...

برخلاف اکثر دخترا که میگن سر سفره ی عقد اضطراب داریم و حتی اگه قرآن بگیریم جلو رومون نمیدونیم داریم چی میخونیم، هیچ کس باور نمیکنه که من چقدر آرامش خاطر داشتم. این آرامش مدیون شهدای گمنامی هستم که مزارشون تو اون حسینیه بود.

شاهد عقدم شهدایی بودن که زنده اند و ما زندگیشان را باور نداریم."

/ 1 نظر / 58 بازدید
عاشق خدا

خوش به حالتون واقعا دارم میگم قدر زندگی تون رو بدونید. براتون ارزوی خوشبختی میکنم. برای ماهم دعاکنید تازندگی شهدایی وخدایی داشته باشیم.