ازدواج آسان

اشتراک تجربیات و راهی به سمت ازدواجی آسان و موفق بر اساس سیره ی نبوی

خواستگاری صحیح غیر رسمی
نویسنده : آقای ایده (SA) - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

واقعاً سخت بود. قلبم داشت از جا کنده می شد:)
خیلی وقت بود که در نظر داشتم بهش بگم ولی واقعاً نمی شد؛ اصلاً انگار یه چیزی تو گلوم گیر می کرد نمی ذاشت حتی نفس بکشم؛ سرِ جام خشکم می زد؛ نمی تونستم برم جلو. خیلی خنده داره.
عجب داستانی این خدا درست کرده با عشق و عاشقی. گیری کردیما!


فکر نمی کردم بیاد توی کلاس ما ولی اومده بود. تا آخر کلاس مدام با خودم کلنجار می رفتم که بهش چی بگم. چطوری بگم. اگه گفت "قصد ازدواج ندارم" یا "می خوام حالا درسمو ادمه بدم" چی جوابشو بدم که آخرش راضی بشه. گفتم اگه بگه حالا قصد ازدواج ندارم بهش می گم خوب باشه حالا شما شماره منزلتونو بدید مادرم با مادرتون بررسی کنند که اصلاً از نظر خانوادگی به هم می خوریم یا نه؟!، ببینم تناسبی وجود داره که من بخاطرتون صبر کنم یا نه ولی منِ احمق به یه جواب دیگه ای که می تونست بده اصلاً فکر نمی کردم.
آخرش دیگه گفتم امشب میرم بهش می گم، هر طوری می خواد بشه بذار بشه. آخرای کلاس بود و استاد داشت در مورد سلسله نیازهای مازلو حرف می زد که دیدم داره کیف و وسایلشو جمع می کنه که بره. گفتم حالا اگه بره که دوباره سر من بی کلاه می مونه و دوباره باید صبر کنم. گفتم اگه رفت، به استاد می گم: " استاد بر اساس سلسله نیازهای مازلو من برم یه کاری دارمو بر می گردم" :) خلاصه آخرای کلاس بود که بلند شد رفت ولی خدارو شکر همون وقت، استادم درسش تموم شد؛ اجازه گرفتم و رفتم بیرون کلاس دنبالش. گفتم دیگه رفت! ولی خدارو شکر هنوز دم در منتظر کسی بود. قلبم داشت می افتاد تو پاچم. دلو به دریا زدمو رفتم جلو. گفتم: "سلام خانم ... . ببخشید مزاحم شدم. می خواستم یه چیزی بگم." یکمی مِن مِن کردم. یه نفسی کشیدمو گفتم: "گفتنش واقعاً برام سخته ولی ...
من از شما خوشم اومده." (اینو که گفتم دیدم که یه لبخند کوچیکی زد؛ همون لحظه یاد خدا افتادم که داره از اون بالا به ماها نگاه می کنه و می خنده. میگه: "ببین عجب این جوونا رو گذاشتم سرکارا" :). خلاصه!، کنترل خودمو حفظ کردم که حرفام یادم نره. ادامه دادم)؛ "اگه اجازه بدید، شماره ی تلفن منزل یا مادرتونو بدید که مادرم باهاشو صحبت کنند ببینیم که از نظر فرهنگی، شخصیتی و خانوادگی به هم می خوریم یا نه." حرفام هنوز تموم نشده بود که دراومد گفت: "خواهش می کنم!، شما خیلی لطف دارید. ولی من نامزد دارم." منو بگو!، انگار یه سطل آب یخ ریخند رو سرم. برا یه لحظه نگرفتم چی گفت. انگاری هنگ کردم که یه دفه ناخودآگاه گفتم: " اِ، خُب، آهان." حالا دیگه به خودم اومده بودم ولی دیگه نمی دونستم چی بگم. برای چنین جوابی اصلاً خودمو آماده نکرده بودم. دیگه ناامید شدم. بهش گفتم: "خیلی خُب؛ به هر جهت. ببخشید مزاحمتون شدم. با اجازَتون. خدانگهدار" و برگشتم به سمت در ساختمون. بدنم یه جورایی داشت می لرزید. خداییش کار خیلی سختی بود. ولی دیگه تموم شده بود. وقتی برگشتم. یکم به حرفام فکر کردم. بعد از این که یکم آروم شدم به خودم گفتم: "آخه خاک تو سرت!، خوب حداقل بهش می گفتی که "حالا واقعاً قطعیه؟"، "حالا من چند هفته دیگه دوباره ازَتون می پرسم. اگه واقعاً جدی و قطعی شد که دیگه مزاحمتون نمی شم. اگرَم که این جوابو دادید چون از من خوشتون نمیاد، خواهشاً رک بهم بگید!. خیلی ممنون میشم." این طوری حداقل کاملاً تکلیفم روشن می شد.
ولی آخرش گفتم. اگه خدا می خواست. خودش همون وقت به زبونم میاورد. حتماً خواست و صلاح خدا نبوده. باید راضی باشیم به رضای خدا.
همه ی این داستانو گفتم برای این که به این برسم که:
اگه یه وقتی از یه دختری توی کلاس خوشتون اومد و مدتی زیر نظر داشتیدش و دیدید که مورد مناسبی می تونه باشه. بهتره که رک برید بهش بگید و به کمک خانوادتون بررسی کنید ببینید آیا اصلاً از نظر فرهنگی، خانوادگی، اعتقادات و ... به هم می خورید یا نه؟!
این بهتر از اینه که مدت خیلی زیادی بهش فکر کنید و آخرشم نفهمید که آیا به دردتون می خورده یا نه و بی خودی فکرتون مشغول باشه یا حتی تو خیالاتتون عاشقش بشید و بعدشم یه چیزی مانند داستان من بشه.
فقط اینو خوب یادتون باشه که بهترین راه برای نتیجه گرفتن، کمک گرفتن از خانواده است نه این که خودتون بخواهید برید و بگید: "بذار اول یکم باهم باشیم بشناسمش؛ اگه به درد هم خوردیم. بعد خونواده رو در جریان می ذاریم."
همینه که باعث عشق های آتشین میشه، احساس جای عقلو میگیره و آدمو بدبخت می کنه.
بهترین دوستای آدم خانوادش هستند. اون ها هستند که خیر و مصلحت آدمو می خواند. از اون ها کمک بخواهید. حتی اگه فکر می کنند که خیلی از شما کمتر می فهمند. حداقل با کسی که در این مسائل اطلاعات دارد و خدا را هم در نظر می گیرد مشورت کنید.
راستی یه کلام هم برای دخترای گرامی:
ممکنه الآن بگید که شما مردها و پسرها فقط می تونید این کارو انجام بدید. ما دخترا که نمی تونیم!!!
ولی جواب من این که شما هم می تونید.
ولی نه به روشی که در بالا گفتم. فقط باید یه نفرو واسطه کنید. از بزرگان فامیل یا بهترین دوستانتون که بهشون اعتماد کامل دارید و خدا و آخرتو قبول دارند. ازش بخواهید که اون چیزی که شما می خواهید را فقط بگه. نه کمتر و نه بیشتر. برای اطمینان هم می تونید ازش بخواهید که وقتی با طرف یا خانوادش حرف میزنه صداش رو ضبط کنه که بدونید چه چیزایی گفته.
ازش بخواهید که به طرف یا خانوادش بگه.
شاید اصلاً پسره خودشم از شما خوشش بیاد ولی روش نشده که بیاد بگه یا هزار و یک دلیل دیگه.
بگید که بره به طرف بگه:
"شما قصد ازدواج ندارید؟ و یکم از خوبی های ازدواج باهاش صحبت کنه. بعدشم بگه که من یه مورد مناسب سراغ دارم. فکر می کنم به درد شما بخوره. اگه خواستید یه بررسی ای بکنید، دوست داشتید، بگید تا شماره ی خانوادشو بگیرم بدم به مادرتون و ..." دیگه کار تمومه دیگه!
حالا دیگه اگه خدا بخواد، حتماً درست میشه و اگه نخواد نمیشه. فقط بدونید که
اون خدایی که محبتش از مادر به شما بیشتره به راحتی می تونه کارها رو راستو ریس کنه. هر نتیجه ای که حاصل بشه حتماً به صلاح شما خواهد بود. کافیه فقط بهش اعتماد کنید.
اینو هم به عنوان کلام آخر بگم که اگه طرف از شما خوشش نیاد یا اصلاً به شما فکر نمی کنه، مهم نیست. مهم اینه که تکلیف خودتونو روشن کنید و بدونید که اونم راغب هست یا نه.
عشق های یک طرفه به جایی نمی رسه یا اگرم بخواد برسه باید خیلی از خواسته های خودتونو کم کنید و ازخودگذشتگی زیادی نشود بدید. بعدشم معلوم نیست که طرف در آینده نیاد بگه که: "تو به زور منو گرفتی و بدبخت کردی."
تا که از جانب معشوق نباشد کششی    کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.