ازدواج آسان

اشتراک تجربیات و راهی به سمت ازدواجی آسان و موفق بر اساس سیره ی نبوی

پشیمانی بعد از انتخاب درست! چرا انتخاب کردن سخت تر از گذشته شده است؟!
نویسنده : آقای ایده (SA) - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
 

چرا با این که می توانیم در انتخاب، درست تصمیم بگیریم، بعد پشیمان می شویم؟!
چرا بعد از انتخابی که انجام می دهیم، خیلی راحت پشیمان می شویم؟!/ چرا اینقدر میزان طلاق در اوایل زندگی مشترک بالا رفته است؟!/ چرا با این که همسر خوبی داریم از او راضی نیستیم و از زندگیمان لذت نمی بریم؟!

چرا انتخاب کردن، مردم را بدبخت می کند؟!
1-احساس پشیمانی و پشیمانی پیش بینی شده
2-یادآوری صرف جنبه های خوب گزینه هایی که حذف کرده ایم. (بدون در نظر گرفتن ایرادات آنها)
3-افزایش توقعات ما
4-سرزنش خود

قانون تعصب توجیه پذیر:
به حداکثر رساندن رفاه یعنی به حداکثر رساندن آزادی و به حداکثر رساندن آزادی یعنی به حداکثر رساندن انتخاب، انتخاب بیشتر یعنی آزادی بیشتر، آزادی بیشتر یعنی رفاه بیشتر. و این اصلی است که همه ی ما درستی آن را قبول داریم. ولی نه!!!
این درست نیست.

شکی نیست که داشتن چند گزینه بهتر از نداشتن هیچ گزینه ای است ولی نتیجه این نیست که هرچه بیشتر انتخاب داشته باشم بهتر است.
پس این جمله که: "تو می توانی به هرچه می خواهی برسی، هیچ محدودیتی وجود ندارد." یا "در یک تنگ ماهی به هیچ جا نمی شود رسید." یا "تخیل ضعیف فاقد قدرت آینده نگری است." ممکن است همه ی این جملات در نگاه اول درست به نظر برسند ولی هرچه بیشتر در موردش فکر کنید متوجه می شوید که اگر تنگ ماهی را بشکنیم تا همه چیز ممکن شود، نتیجه اش آزادی نمی شود، نتیجه اش فلج شدن در تصمیم گیری می شود؛ اگر بخواهیم تنگ ماهی را بشکنیم تا همه چیز ممکن شود، رضایت را کاهش می دهیم و فلج شدن را افزایش.

هر کسی یک تنگ ماهی نیاز دارد. نبود نوعی تنگ ماهی استعاری در زندگی باعث بدبختی است و حتی باعث فاجعه.
برای درک و اثبات این مطلب ادامه ی مطلب را بخوانید.


آنچه در ادامه می خوانید سخنرانی پروفسور Barry Schwartz در دانشگاه آکسفورد است. سال 2005
http://www.ted.com/talks/barry_schwartz_on_the_paradox_of_choice.html لینک مستقیم مطلب
تعصب توجیه پذیر:
طبق این اصل، ما فکر می کنیم که راه رسیدن به رضایت و رفاه بیشتر، حداکثر کردن آزادی شخصی است. چرا که فکر می کنیم آزادی به خودی خود خوب، ارزشمند و لازمه ی انسان بودن است. به این خاطر که با داشتن آزادی می توانیم برای حداکثر کردن رفاه خودمان تلاش کنیم و هیچ کسی بجای ما تصمیم نمی گیرد. پس راه حداکثر کردن آزادی، به حداکثر رساندن انتخاب است. یعنی اگر امکان انتخاب های بیشتری داشته باشیم، آزادی بیشتری داریم و این آزادی بیشتر رفاه ما را بیشتر می کند و آنقدر این دیدگاه در وجود ما ریشه دار شده است که حتی فکر زیر سوال بردن آن را هم نمی کنیم و همین دیدگاه تأثیر عمیقی در زندگی ما داشته است.

بگذارید با چند مثال این موضوع را روشن تر کنیم:

شما برای خرید تلفن همراه چند ده یا حتی چند صد گزینه برای انتخاب دارید. برای خرید لوازم الکتریکی منزل شاید بیش از هزاران مدل، طرح، مارک و قیمت از اجناس وجود دارد. حتی در سایر جنبه های زندگیمان که مهمتر از خرید اجناس هستند هم با این انفجار انتخاب روبرو هستیم. حتی در خدمات درمانی هم بجای این که پزشک به ما بگوید چه کاری برای درمان انجام بدهیم، می گوید: "راه الف این خوبی ها و این خطرها را دارد و روش ب این خوبی ها و این خطرها را، می خواهی چکار کنی؟!" و حتی اسمش را هم "آزادی انتخاب بیمار" می گذاریم و به ظاهر هم چیز خوبی به نظر می آید ولی در حقیقت انتقال بار مسئولیت تصمیم گیری از دوش کسی که اطلاعات تخصصی دارد (دکتر) به کسی که هیچ چیزی نمی داند و به احتمال زیاد بیمار است و به همین دلیل در شرایط خوبی برای تصمیم گیری نیست (بیمار) کار درستی به نظر نمی آید.
حتی هویت ما هم قابل انتخاب شده است.

این در مورد ازدواج و خانواده هم صدق می کند.
در گذشته پیش فرض همه این بود که در اولین فرصتی که بتوانیم ازدواج می کنیم و بعد در اولین فرصتی که بتوانیم بچه دار می شویم. تنها انتخاب واقعی این بود که با چه کسی؟! نه این که چه زمانی؟! و نه این که بعد از آن چه کنیم؟! ولی امروزه همه چیز به هم ریخته است.

تا حالا فکر کردید چرا با این که بچه ها ضریب هوشی بالاتری دارند، در مدرسه و دانشگاه تکالیف کمتری به آنها می دهند؟!

این به این خاطر نیست که هوش کمتری دارند. نه به این خاطر که پشتکار کمتری دارند. به این خاطر که ذهنشان دائم مشغول این است که از خودشان بپرسند: "آیا باید ازدواج بکنم یا نه؟! آیا الآن باید ازدواج بکنم؟! آیا باید بعداً ازدواج بکنم؟! اول باید بچه دار بشوم یا به کارهای مهم دیگری بپردازم؟!

و تمام این سوال ها انرژی می برند! و آنها به این سوالات جواب می دهند، حتی اگر باعث شود تکالیفی که بر عهده دارند را انجام ندهند و نمره ی خوبی نیاورند. و باید هم همین کار را بکنند. چون این ها سوالات خیلی مهمی هستند که باید جواب داده شوند.

حتی در مورد کار هم فکر می کنیم که خیلی خوشبختیم که می توانیم به کمک تکنولوژی در هر لحظه ای از روز و از هر جایی به کارهایمان برسیم.

حالا نتیجه ی این آزادی انتخاب فوق العاده ای که در ارتباط با کارهایمان داریم چیست؟! مدام باید تصمیم بگیریم که آیا الآن باید این کار را بکنم یا نه، الآن بروم فوتبال بازی کنم یا با دوستانم باشم یا ... و این در حالی است که موبایلمان توی جیبمان و لپ تاپمان هم روشن است تا اگر کسی کاری داشت، انجامش بدهیم و حتی اگر همه ی این ها هم خاموش باشند تا کسی مزاحمان نشود، در لحظه ای که داریم تفریح می کنیم، از خودمان می پرسیم: "الآن کسی برایم ایمیل نداده؟! الآن کسی به من تلفن نزده که کار مهمی داشته باشد؟!" و حتی اگه جوابمان به این سوال ها "نه" باشد، باز هم لذتی که باید از تفریح و زندگیمان ببریم با آن چیزی که می توانست باشد کاملاً متفاوت خواهد بود.

با این اوصاف تمام زندگی ما انتخاب است. و سوالی که ایجاد می شود این است که: "آیا این شرایط خوب است یا بد؟!" ما خوبی های این تغییرات و تکنولوژی را می دانیم ولی این همه گزینه های مختلف برای انتخاب دو تأثیر منفی روی مردم دارد:
1- اثر اول به طور متناقض این است که به جای آزادی، قدرت تصمیم گیری ما را فلج می کند. چرا که با این همه گزینه ی مختلف برای انتخاب کردن، انتخاب کردن واقعاً مشکل می شود.

در یک بررسی که در یکی از شرکت های غول سرمایه گذاری آمریکا به اسم ونگارد انجام شد، به ازای هر 10 انتخابی که برای فرد ارائه می شود، قدرت تصمیم گیری 2 درصد پایین می آید. با 50 گزینه ی انتخابی، 10 درصد قدرت مشارکت افراد را کاهش می دهیم. در مقایسه با وقتی که فقط 5 گزینه برای فرد ایجاد می کنید. چرا؟!

چون انتخاب از بین 50 گزینه آنقدر سخت است که تصمیم گیری را به فردا موکول می کنید، و باز هم به فردا و فردا و فردا و البته هیچ وقت این فردا از راه نمی رسد.

دقت کنید که این تنها نشان می دهد که این فلج شدن نتیجه ی انتخاب های بیش از اندازه است.

2-اثر دوم این است که حتی اگر بتوانیم بر این فلج شدن قدرت تصمیم گیری غلبه کنیم و تصمیمی بگیریم، از این تصمیم رضایت کمتری خواهیم داشت در مقایسه با وقتی که انتخاب های کمتری برای تصمیم گیری داشته باشیم. و این دلایل مختلفی دارد.

     1-اگر یک انتخاب داشته باشیم و خیلی عالی و ایده آل به نظر نرسد، خیلی راحت این موضوع به ذهنتان می رسد که می توانستم انتخاب متفاوتی داشته باشم که بهتر باشد و نتیجه ی این تفکر این است که شما از تصمیمتان پشیمان می شوید و این پشیمانی موجب کاهش رضایت شما از تصمیمی که گرفته اید می شود، حتی اگر آن تصمیم خوبی بوده باشد.

پس هرچه گزینه های بیشتری برای انتخاب داشته باشیم، با کوچکترین مورد ناراحت کننده ای که در انتخابمان با آن مواجه بشویم خیلی راحت تر از انتخابمان پیشمان می شویم.

     2-اهمیت چیزها به این بستگی دارد که با چه چیزی آنها را مقایسه می کنیم. وقتی که گزینه های زیادی برای انتخاب کردن داریم، به راحتی می توانیم جنبه های جذاب گزینه هایی که قبلاً کنار گذاشته شده را در نظر بگیریم و این باعث کاهش رضایت ما از انتخاب فعلیمان می شود. و حتی زمانی که یک انتخاب عالی داریم، مدام به جنبه های مثبت گزینه های قبلی که رد کرده ایم فکر می کنیم و لذتی که از انتخاب فعلی می توانستیم ببریم را هم از دست می دهیم. و هرچه گزینه های بیشتری در اختیار داشته باشیم، جنبه های جذاب بیشتری از این انتخاب ها در زمان پشیمانی به نظرمان می رسند. این دقیقاً معادل این است که وقتی در حال کار هستیم به بازی و تفریح فکر می کنیم. وقتی در حال تفریح هستیم به زندگی مشترکمان و خوبی های آن فکر می کنیم و زمانی که می توانیم از بودن با خانواده لذت ببریم، به کار فکر می کنیم. یعنی از زندگی در حال حاضر و بودن در آن لذت نمی بریم و این آرامش ما در انجام کارها و زندگی را میگیرد.

     3-بالا رفتن سطح توقعات
فرض کنید می خواهید بروید شلوار جین بخرید. یک زمانی بود که فقط یک مدل شلوار جین وجود داشت و مجبور به انتخاب همان مدل بودید و حتی اگر راحت هم نبود، کار شما را راه می انداخت. ولی الآن برای خرید شلوار جین، شلوار راحت، تنگ، گشاد، زخمی، زیپ دار، دگمه ای، سنگ شور، اسید شور، پاچه ی گشاد یا چسبان و ... وجود دارد. در این حالت حتی اگر بهترین شلوار عمرتان را هم بخرید، بعد از این که از مغازه بیرون می آیید و مطمئن هم هستید که تصمیم بهتری گرفته اید، باز هم حالتان بدتر است چون با این همه گزینه ای که برای انتخاب داریم، توقعمان از میزان خوبی یک شلوار بالا می رود. زمانی که گزینه های کمتری بودند، توقعات ما هم خیلی کمتر بودند ولی وقتی صد مدل می آید، حتماً به نظر می رسد که باید یکی از اینها فوق العاده باشد و حتی وقتی که انتخابمان خوب است، چون با ایده آلی که ساخته ایم فاصله دارد، مأیوس می شویم.

پس این اضافه کردن گزینه های به زندگی مردم، توقعشان را از خوب بودن انتخاب ها افزایش می دهد و این باعث رضایت کمتر از نتایج می شود. و این دقیقاً همان چیزی است که در دنیای بازایابی از آن استفاده می شود.

"همه چیز بهتر بود آن موقع که همه چیز بدتر بود."

چرا این جمله درست است؟! چون مردم می توانستند تجربیات غافلگیر کننده ی دلنشینی داشته باشند ولی در دنیایی که با وفور نعمت در آن زندگی می کنیم با توقعات و کمال طلبی ها، بهترین حالتی که می توانیم انتظارش را داشته باشیم این است که نتیجه به خوبی توقعات ما باشد و با این اوصاف، هرگز نمی توانیم به شکل دلنشینی غافلگیر شویم چون توقعاتمان سر به فلک کشیده است.

راز شادی –همان چیزی که همه دنبال آن هستیم- توقع کمتر است.

وقتی گزینه های کمتری داریم و ناراضی باشیم و بگوییم چرا؟! چه کسی مسئول است؟! جوابش واضح است، دنیا! مردم! ما چه تقصیری داریم؟! هیچ کاریش نمیشه کرد.
ولی وقتی چند صد گزینه داریم که با انتخاب یکی، در نهایت از آن هم ناراضی هستیم و می پرسیم، چرا؟! چه کسی مسئول است؟! جوابش خودمان هستیم. من می توانستم بهتر عمل کنم. با این همه گزینه ای که وجود داشت، باید بهتر انتخاب می کردم.

پس حتی وقتی که انتخاب خوبی داشته ایم احساس شکست و ناامیدی می کنیم و خودمان را سرزنش می کنیم و این یکی از علل عمده ی بسیاری از افسردگی های موجود در جامعه می شود. چون افراد تجربیات ناامید کننده ای دارند به خاطر استانداردهای بالایی که برای خودشان تعریف شده است و وقتی به دنبال مقصر می گردند و علت ناراحتی را جستجو می کنند، گمان می کنند که خودشان مقصر هستند.

و نتیجه این می شود که، با این که عملکردمان در مجموع خیلی بهتر است، حالمان بدتر است.

چرا انتخاب کردن مردم را بدبخت می کند؟!
1-احساس پشیمانی و پشیمانی پیش بینی شده
2-یادآوری صرف جنبه های گزینه هایی که حذف کرده ایم. (بدون در نظر گرفتن ایرادات آنها)
3-افزایش توقعات ما
4-سرزنش خود

قانون تعصب توجیه پذیر:
به حداکثر رساندن رفاه یعنی به حداکثر رساندن آزادی و به حداکثر رساندن آزادی یعنی به حداکثر رساندن انتخاب، انتخاب بیشتر یعنی آزادی بیشتر، آزادی بیشتر یعنی رفاه بیشتر. و این اصلی است که همه ی ما درستی آن را قبول داریم. ولی نه!!! این درست نیست.

شکی نیست که داشتن چند گزینه بهتر از نداشتن هیچ گزینه ای است ولی نتیجه این نیست که هرچه بیشتر انتخاب داشته باشم بهتر است.

و آنچه در دنیای صنعتی تمام این انتخاب ها را ممکن می کند وفور نعمت است. گمان می کنیم که انتخاب های گران و پیچیده کمک می کنند، ولی در واقع این ها ضرر دارند؛ در واقع وضعمان را بدتر می کنند. به همین دلیل است که اگر ما درآمد را بین افرادی که واقعاً نیازمند هستند توزیع کنیم، هم وضع مالی آنها بهتر می شود و هم وضع روحی ما بهتر می شود چون تمام این انتخاب های اضافه برای ما دردسر ایجاد می کنند. (همان چیزی که اسلام گفته با خمس و زکات انجام بدهید)

پس این جمله که: "تو می توانی به هرچه می خواهی برسی، هیچ محدودیتی وجود ندارد." یا "در یک تنگ ماهی به هیچ جا نمی شود رسید." یا "تخیل ضعیف فاقد قدرت آینده نگری است." ممکن است همه ی این جملات در نگاه اول درست به نظر برسند ولی هرچه بیشتر در موردش فکر کنید متوجه می شوید که اگر تنگ ماهی را بشکنیم تا همه چیز ممکن شود، نتیجه اش آزادی نمی شود، نتیجه اش فلج شدن در تصمیم گیری می شود؛ اگر بخواهیم تنگ ماهی را بشکنیم تا همه چیز ممکن شود، رضایت را کاهش می دهیم و فلج شدن را افزایش.

هر کسی یک تنگ ماهی نیاز دارد. نبود نوعی تنگ ماهی استعاری در زندگی باعث بدبختی است و حتی باعث فاجعه.

و تمام این موارد یکی از علل اصلی افزایش سن ازدواج به شمار می روند.