ازدواج آسان

اشتراک تجربیات و راهی به سمت ازدواجی آسان و موفق بر اساس سیره ی نبوی

خدایا آخه چرا اینقدر تصمیم گیری سخته؟!!!
نویسنده : آقای ایده (SA) - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
 

دیگه بخدا گیج شدم. به حرف کدوم گوش بدم؟ دلم یا عقلم؟
عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را                   دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را

چقدر سخته وقتی می فهمی هیچی نمی فهمی. چقدر سخته وقتی می بینی با این همه ادعایی که داشتی، با اون همه حرف و حساب کتابی که فکر می کردی می تونی توی عمل ازشون استفاده کنی حالا که نوبت به عمل رسیده، تموم اون حساب دودوتا چارتای خودتم انگار باور نداری. دست و دلت نمیره نه بگی آره، نه بگی نه.


نمی دونم جای توکل کجاست. جای اعتماد کجاست؟ کی میشه اعتماد کرد. کی جاشه که توکل کنیم؟ از کجا میشه فهمید تموم تلاشمونو کردیم. کاش میشد خدا بهمون بگه: "تا حالا دیگه هرچه  تلاش کردی بسه. حالا نوبتشه که به من توکل کنی و اقدام کنی!"

چه جنگ سختیه بین احساسات و افکار و باورهام. درونم آشوبه.

پس چی میشه این که میگن عاقلانه تصمیم بگیر و عاشقانه زندگی کن؟!

دیگه از بس عاقلانه فکر کردم و به حرف احساسم گوش نکردم خسته شدم. به حرف کی باید گوش کرد. کاش میشد با گریه مشکلات حل بشه.

بعضی وقتا آدم ناخواسته میافته توی چاهی که دیگه به این راحتی ها نمیتونه ازش در بیاد. باورش نمیشه. این منم؟! منی که همش بقیه را نصیحت می کردم چکار کنند و چکار نکنند. حالا خودم احتیاج به نصیحت بقیه دارم. نمی دونم. شاید این خصوصیت آدماست که به هم کمک کنند تا بتونند مکمل هم باشند.
کسی هست به من کمک کنه؟!!!

اهل این نیستم بخوام کسی را اذیت کنم ولی دارم با کارام، با حرفام، با رفتارم می کنم. شاید خیلی خودخواهم. شاید نه!، حتماً!
دارم بخاطر آروم کردن خودم بقیه را اذیت می کنم. برای توجیه کردن احساسات و افکارم با احساسات و افکار بقیه بازی می کنم.

گاهی وقتا دنیا با این همه نعمت، زیبایی و عظمتش چقدر برای آدم تنگ میشه. حتی انگار راحت نمیشه توش نفس کشید.

نمی دونم کسی میفهمه چی دارم میگم یا نه.

شاید این حالت یه حالت طبیعی باشه که برای همه در یک دوره ای از زندگیشون به وجود بیاد ولی واقعاً مشکله. سختیش را با کلمات نمیشه عنوان کرد. ای کاش میشد حجم آلام و دردهای روحی و احساسی را در قالب کلمات به بقیه منتقل کرد. بلکه شاید بتونند کمکی بکنند. ولی این ممکن نیست.

نمی دونم. شاید مرور کتاب "آیا تو آن گمگشته ام هستی" بتونه کمک کنه درست تر تصمیم بگیرم.

تا کی باید این شرایط را ادامه بدم نمی دونم. امیدوارم جسمم بتونه فشار عاقلانه تصمیم گرفتن منو تحمل کنه. کاش دوام بیاره.

اصلاً نمی دونم اینو باید اسمشو چی بذارم؟ حماقت یا عقل؟

اصلاً اینجا جایه چیه؟ عاقلانه تصمیم گرفتن یا عاشقانه عمل کردن؟

عقل میگه این کار به سختیهاش نمیارزه و عشق و احساس میگه همیشه مشکلات و سختی ها هست. با محبت باید تحمل کرد و دنبال حل مشکلات بود.

پس جای از خودگذشتگی و فداکاری چی میشه؟! اصلاً مگه هدف ازدواج گذشتن از خود نیست. مگه با ازدواج نباید درس فداکاری را یاد بگیریم.

کاش میشد اونی که عقلمون بهمون میگه: "به دردت نمی خوره!" را خیلی راحت فراموش می کردیم. ولی مشکل اینجاست که اصلاً به داشتن عقلم شک دارم. نمی دونم اصلاً این گذاره هایی که توی ذهنم به عنوان درست قبولشون دارم، گذاره های درستی هستند یا نه.

کاش یکی پیدا میشد که میگفت: "نترس، بیا، من همراهتم و همه جوره باهات هستم."

فکر می کنم از خوندن این کلمات به تشویش درونم تا حدی پی برده باشید.

دلم می خواد عاقلانه برم جلو ولی اینطوری بقیه را اذیت می کنم. منم که اصلاً به این راضی نیستم. شاید بهتر باشه بی خیالش بشم. ولی این طوری خودم دارم اذیت میشم. چکار میشه کرد؟!

چرا اینقدر تصمیم گیری سخته؟!!!